میخواهم بمیرم
میخواهم یک میلیارد بار بمیرم
و در جهانی برخیزم که همسایگان همدیگر را بشناسند
و مردم همه ی رنگ ها را دوست بدارند
میخواهم در جهانی برخیزم
که عشق به قیمت یک لبخند باشد
مردان نمیرند زنان نگریند و همه ی کودکان پدران خویش را بشناسند
عدالت باقی باشد که مردم در آن سیب های یکسان بخورند و یکسان بمیرند.....
میخواهم در جهانی برخیزم که: هیچ انسانی بیش از یک بار نمیرد...
**************
دنیا گذرگاهی است میان آنچه که اندیشیده ایم و آنچه کرده ایم دریغ که اندیشه ها بیش از کرده هاست
ای دل بیاموزی اگر راه درست عاشقی با هرچه او قسمت کند صبر و مدارا می کنی
توانایی عشق ورزیدن بزرگترین موهبت خداوند به انسان است عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر می گردد عشق آنست که با همه توان خویش دیگری را یاری کنی تا به رویای خود واقعیت بخشد. *************
بودن را اندیشه کرده ایم اما چگونه بودن را نه و آنان که بر آگاهی خویش باور دارند می دانند که چگونه باید بود.
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید هرچند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد.
اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم هرکجا آزادگی هست ببخشایم وهر کجا غم هست شادی نثار کنم .
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم بیش از آنکه دوستم بدارند دوست بدارم زیرا درعطا کردن است که ستوده می شویم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم.
دکترشریعتی
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در برف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
" حسین پناهی "
زمانی فرا می رسد که به عشق رسیده ای و زمانی فرا می رسد که به ورای عشق
میرسی..زمانی فرا می رسد که پیوند می یابی واز این پیوند لذت می بری .و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می بری.آری هر چیزی و هر زمانی زیباست
تو را دوست می دارم
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمی کند
کلمات انتظار می کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است...
مجال بی رحمانه اندک بود و
واقعه سخت نامنتظر
از بهارحظ تماشایی نچشیدیم
که قفس،باغ را پژمرده می کند
از آفتاب و نفس،چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه ای ناسیراب
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان کونه که عشق را نماز می بریم ،-
که بی شائبه ی حجابی
با خاک آمیختن می خواهم.
اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ، زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ، ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد .
جبران خلیل جبران
عشق را چگونه می شود نوشت در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است حسین پناهــی
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را ,او را
کسی را دوست می دارم .
بیکرانه
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پایوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
*********
هیچ رابطه ی انسانی وجود دیگری را به تملک خود در نمی آورد. در دوستی یا عشق, هر دو نفر در کنار هم دستهای خود را برای یافتن چیزی که یک دست به تنهایی قادر به یافتن آن نیست دراز می کنند.
